داستان کلاغ و سبوی آب

روزی یک کلاغ آنقدر تشنه بود که فکر می کرد اگر به زودی آب پیدا نکند خواهد مرد.

بعد از مدتی او کوزه آبی دید و به سمت آن پرواز کرد تا جرعه آبی بنوشد. اما او مشاهده کرد که آب خیلی کمی در آن وجود دارد.

او سعی کرد با منقارش به آب برسد اما نتوانست زیرا کوزه بلند بود وسطح آب در کوزه بسیارپایین بود.

تعدادی سنگ نزدیک کوزه قرار داشت. با دیدن آنها فکری به ذهن او رسید. او  سنگها را یکی یکی برداشت و

آنها را درون کوزه انداخت. آب داخل کوزه به تدریج با انداختن هرسنگ بالا می آمد.

سرانجام آب آنقدربالا آمد که او توانست به آن برسد.

نتیجه گیری: برداشت من از این داستان اینه که وقتی راهی برای حل مساله ایی پیدا نمیکنیم صورت مساله رو پاک نکنیم

چون بالاخره برای هر چیزی راهی وجود داره.شاید راهی هم که انتخاب میشه آروم آروم بهتره پیش بره تا به خواسته اصلی

برسیم و اینکه برای رسیدن به چیزی که می خوایم و نیاز داریم عجله نکنیم با تامل و صبر پیش بریم و راههایی که

کمک مون می کنن انتخاب بکنیم. همونطوری که کلاغ داستان ساده ترین راه رو پیدا کرد، فقط کافیه کمی

دیدمون وسیع تر بشه وتغییرنگرش بدیم.

رنگ موفقیت

گـاهی گــمان نمیکنی ولــــی میشود گاهی نمیشود ، نمیشود که نمیشــــــــــود گاهی هزار دوره دعـــــا بی اجــابت است گاهی نــگفته قـرعه به نام تــــــــو میشود گاهی گــــدای ، گدایــــــیُ بخــت نیست گاهی همه شـــــــــهر ، گــــــدای تو میشود

Latest posts by رنگ موفقیت (see all)

۲ دیدگاه

  1. دهکده موفقیت می‌گه:

    عالی :smile:

    [پاسخ]

    رنگ موفقیت پاسخ در تاريخ آبان ۲۸م, ۱۳۹۱ ۱۰:۴۸ ق.ظ:

    @دهکده موفقیت,
    ممنون که وقت گذاشتین و نظر دادین استاد. کوتاه بود ولی خیلی انرژی بخش و خوب.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*


× 1 = 5

                                           

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>